پرسپولیس

ترديد داشتم كه سوز سرمايي را كه ديشب تحمل كردم به ديدن سنگ بيارزد. تجارب قبلي‌ام به من مي‌گفت كه كمتر محو چيزهايي مي‌شوم كه ديگران در جمال و جبروت و شكوه و معنويت آنها پيوسته حيرانند. گاهي حس مي‌كردم كه من حس زيبا شناختي يا معنوي ندارم. اين پيش زمينه‌ ذهني در ناخودآگاهم مرا آزار مي‌داد كه آيا اين حكايت در مورد سنگ‌هاي دو هزار و پانصد ساله نيز تكرار خواهد شد؟ صبح بود. نه از گرد و غبار خوزستان بي‌پناه خبري بود و نه از دود شكم سيرانه‌ي تهران. آسمان آبي آبي بود و تا چشم كار مي‌كرد دشتي سرسبز. نسيم سرد صبحگاهي وزيدن گرفت و هر يك از ميهمانان داريوش كبير در كنجي خزيده بودند و از اهورامزدا آفتاب را طلب مي‌كردند. كم‌كم صداي شيهه‌ي اسب‌ها جايش را به همههمه‌ي ميهمانان داده بود. پيش رو تپه‌اي سنگي و پشت سر دشتي وسيع قرار داشت. از فراز شاخه‌هاي بلند درختان محوطه‌ي كاخ سر ستون‌هاي كاخ به چشم مي‌خورد. اما من هنوز با آن ترديد كلنجار مي‌رفتم. آنهايي كه با سرما انس بيشتري داشتند برخاستند و بساط صبحانه را علم كردند و من پيچيده در پتو، گهگاهي سرك مي‌كيشدم تا سوز سرما را اندازه كنم. صبحانه از راه رسيد. نان گرمي بود كه نرسيده به چادر كوچك ما از سرما يخ زده بود. اما تازه بود و آش سبزي گرم. چاره‌اي نبود. براي گرم شدن هم كه شده بود بايد بلند مي‌شدم. آبي به دست و صورت زديم و در حالي كه از سرما دندان‌هايمان روي هم سايده مي‌شد و قروچ قروچ مي‌كردند، پاي سفره‌ي صبحانه نشستيم. نمي‌دانيد چه لذت و لطفي داشت در جوار بارگاه داريوش و خشايار شاه و همدم برادران جان. از آن صبح‌هاي به ياد ماندني بود. اكنون آفتاب از پشت تپه‌ي سنگي بالا آمده بود و جسم ميهمانان را به انوارش نوازش مي‌داد. تلاقي مه صبحگاهي و اشعه‌هاي آفتاب شاهكار طبيعت را به ميهمانان عرضه مي‌كرد. آرام آرام پا به آستانه كاخ نهاديم. آنچه از تخت جمشيد در ذهن داشتم عكس‌هايي بود كه در كتاب‌ها يا تصاوير تلويزيوني ديده بودم. به مجردي كه چشمم به كاخ افتاد آن تصاوير در ذهنم زنده شد. دوربين عكاسي‌ام را درآوردم تا از اين موزه‌ي تاريخ خاطره‌اي ثبت كنم. در همان نگاه اول زيرسازي يا پي بنا عجيب به نظر ميآمد. بنا بر روي يك محطوه‌ي سنگي ساخته شد است. جايي كه ما ايستاده بوديم در ارتفاعي كمتر قرار داشت و ورودي كاخ بيش از 10 متر از  سطح زمين بالاتر بود. اين ارتفاع كاملا سنگي و به شكل سنگ‌هاي ساختماني امروزي تراشيده شده و مربع مانند هستند. يك راه‌پله‌ي با شيب بسيار ملايم سنگي طراحي شده كه مسافرين از كوچك و بزرگ بدون كمترين فشاري مي‌توانند از آن بالا روند. حتي به گونه‌اي است كه حيواناتي مانند اسب هم مي‌توانند به راحتي وارد كاخ شوند. احساس كردم اين بار با سوژه‌ي متفاوتي مواجه هستم. پي ساختمان با ظرافتي عجيب طراحي شده بود. به نظر مي‌رسد كه شيب پلكان به شكل رمپ باشد. چيزي كه اكنون در ساختمان‌سازي براي معلولين و سالمندان به آن توجه مي‌شود. ورودي كاخ دروازه‌اي است كه دو حيوان با سر انساني پاسبان آن هستند و به دروازه ملل مشهور است. دولت هخانشي با شاهان كاردان و شايسته‌ي خود 28 ملت را زير چتر امپراطوري بزرگ هخامنشي جمع كرده بود و دروازه‌ي ملل هم به افتخار اين 28 كشور نامگذاري شده و ورودي كاخ براي شرفيابي آنها به درگاه شاه بود.

زبان از وصف شكوه و عظمت اين بناي سنگي قاصر است. با خودم فكر كردم اين چه هنر و تكنولوژيي بود كه در بيش از 2500 سال پيش چنين آميزه‌ و تركيبي را ايجاد كرده است. اين گونه به نظر مي‌رسد كه بشر آن دوران در عصر طلايي تمدن به سر مي‌برد و گرنه چگونه مي‌توان تصور كرد كه اين همه ظرافت در طراحي سنگ به كار برده شود. گويي از مدرن‌ترين دستگاه‌هاي سنگ‌بري و بهترين سمباده‌هاي روز جهان براي برش و صيقل دادن سنگ‌ها استفاده شده است كه پس از نزديك به 26 قرن هنوز هم جلاي خود را حفظ كرده است. شگفت آن كه اين بنا در حمله‌ي ويرانگر اسكندر آتش زده شد و قوم وحشي اسكندر نتوانستند عظمت اين شاهكار بشريت را درك كنند. در شگفتم كه چگونه ستون‌هاي بلند سنگي با آن ظرافت تراشيده شدند و چه بالابرهايي اين غول‌هاي سنگي را بلند كردند. گوشه گوشه اين بنا روايت اوج هنرمندي و ظرافت است. ظرافت‌هايي كه حتي در جزئي‌ترين جزئيات هم رعايت شده است. داريوش، خشايار، اردشير و ديگر پادشاهان هخامنشي با علم به آينده، تاريخ را در دل سنگ روايت كردند و اين گونه خشايار شاه در سنگ نوشته‌هاي كاخش روايت مي‌كند كه از كجا آمده و ايل و تبارش كيست و چه كرده و چه خواهد كرد. نكته جالب توجه براي من در يكي از كتيبه‌هاي حرمسراي خشايارشاه اين است كه او گفته كه در زمان به تخت نشستن داريوش بزرگ، پدر و پدر بزرگ داريوش زنده بودند و همچنين اهورامزدا اراده كرده كه از خشيارشاه را از بين فرزندان زياد داريوش بر تخت بنشاند. به نظر مي‌رسد هنگامي كه داريوش بر تخت نشسته بسيار جوان بوده كه پدر و پدر بزرگش زنده بودند و اين نبوغ و بلوغ داريوش بزرگ را در عين جواني نشان مي‌دهد. ادامه دارد

سودای مرگ

جمعيت عظيمي گرداگرد يكي از ميدان‌هاي شهر جمع شده‌ بود و هر لحظه بر تعداد آنها افزوده مي‌شد. هر كس به گوشه‌اي خزيده بود تا از سوز گرما در امان باشد. نيروهاي امنيتي در گرداگرد ميدان در حال گشت زني بودند. خيابان‌ها منتهي به ميدان از چند جهت مسدود شده بود. هر كس از واقعه ي پيش رو روايتي متفاوت داشت. گهگاهي صداي سوت و كف و گاهي هم صداهاي نامفهوم جمعيت را به سويي مي‌كشاند.

زن و مرد پير و جوان به يك نقطه خيره شدند. آنهايي كه كنجكاو تر هستند و عطش بيشتري دارند در صف مقدم ايستادند و بقيه‌ هم سعي مي‌كنند هر جوري شده خود را به جايي كه وسعت ديد بهتري داشته باشد، برسانند. بخش عظيمي از جمعيت را جوانان تشكيل مي‌دهند. آنهايي كه قد بلندي دارند بدون تقلا ايستاده اند و به مركز ميدان نگاه مي‌كنند. آنهايي كه كوتاه قدترند سعي مي كنند جلوتر از بقيه بايستند يا تا جايي كه مي‌توانند روي نوك انگشتان مي‌ايستند. جمعيت مانند آفتاب پرست سرك مي‌كشد و با كوچكترين صدايي توجهات به سمت صدا معطوف مي‌شود.

هر لحظه بر شدت گرما افزوده مي‌شود. قرار بود مراسم راس ساعت ده آغاز شود. تصور بر اين بود كه اين موضوع مانند ساير موارد نيست و درست سر ساعت مراسم انجام مي‌شود. اما ما بايد همه چيزمان به همه چيزمان بيايد. اينجا در اين گرما گرم بهار، مراسم اعدام يك نفر محكوم به به جرم خريد و فوروش و حمل مواد مخدر در حال اجرا است. از طرف شهرداري جرثقيلي براي اجراي حكم به محل آورده شد. بعد از چند دقيقه انتظار، همهمه‌اي در ميان جمعيت در گرفت. گويا جرثقيل دچار نقص فني شده بود. به همين خاطر بلافاصله جرثقيل ديگري تدارك ديده شد و در محل قرار گرفت. جمعيت بسيار زيادي در محل حضور داشتند. شايد بيش از 5 هزار نفر. مراسم با قرائت سوره فاتحه و حكم قاضي آغاز شد. محكوم فردي 44 ساله، متاهل و ساكن اهواز است. جرم نگهداري 550 گرم هروئين و 682 گرم كراك. حكم؛ اعدام. براي اولين بار بود كه مي‌خواستم شاهد مرگ يك انسان باشم. خيلي سعي كردم كه بتوانم نگاه كنم. اما فقط توانستم تا لحظه‌ي انداختن طناب دار مقاومت كنم. اشك در چشمانم جمع شده بود. نه به خاطر اين كه جرم آن سر بر دار رفته را ناديده بگيرم. از اين كه يك انسان بر دار مي‌شود. لحظه‌ي بالا رفتن جرثقيل به صحنه پشت كردم و به جمعيت پيش روي خودم نگاه مي‌كردم. حيرت و ترس و غم را در چهره‌ي آنها ديدم. عده‌اي هم اشك در چشمان‌شان حلقه زده بود. عده‌اي دست خود را جلوي چشمان‌شان گرفتند و نگاه مي‌كردند و البته عده‌ي اي هم با فرياد يك لحظه‌ي كوتاه كف زدند. به راستي كه صحنه‌ي دردناكي است و البته دردناك‌تر از آن هم جواناني است كه با مصرف هروئين و كراك مانند شمع قطره قطره آب مي‌شود. چه بازار كثيفي است اين دينا و چه شريك قصي‌القلبي است اين طمع كه به داشته‌ها قانع نيست و نداشته‌ها را نيز تحمل نمي‌كند. چه سخت دل است انسان كه آب شدن ديگران را نردبان خود مي‌كند تا از مطاع دنيا بيش از پيش بياندوزد.

بالاخره انتظار جمعيت به سر مي‌رسد. مردي ميان‌سال، تنومد و با زير پيراهني زرشكي با كمك مامورين انتظامي پا به روي تريلي جرثقيل مي‌گذارد. خيلي خونسرد به نظر مي‌رسد. كمي رنگ پريده است اما آرام است و با مامورين انتظامي صحبت كوتاهي انجام مي‌دهد. طناب سفيد مرگ بر گردنش آويخته مي‌شود. من از اين به بعد نگان كردم. اما مي گويند دست و پا نزد و آن بالا هم آرام بود. به سي ثانيه نرسيده بود که به خودم جرات دادم و از لابلاي جمعيت زير چشمي طناب دار را نگاه كردم. ناگهان صداي نسبتا بلندي به گوش رسيد و سيم و قلابي كه جنازه را بر دار نگه داشته بود پاره شد و جنازه كف تريلي به زمين افتاد. ولوله‌اي در ميان جمعيت به راه افتاد و هر كس چيزي مي‌گفت. اجرا كنندگام مراسم دستپاچه شدند و فرمانده‌ي ميدان با صداي بلند از جمعيت خواست كه آرامش خود را حفظ كنند. شايد اين واقعه‌ي نادري باشد كه اتفاق افتاده است. جرثقيلي كه اجسام فلزي و بتوني چندين برابر سنگين‌تر را حمل مي‌كند ناگهان در برابر جسم گوشتي حداكثر 95 كيلويي پاره مي‌شود! اگر خودم به چشم نديده بودم باور نمي‌كردم. اما اين اتفاق افتاد. قبل از آن هم جرثقيل قبلي دچار نقص فني شد. نمي‌توانم در اين مورد قضاوت كنم.

شما چي فكر مي‌كنيد؟ در باره‌ي اعدام چه نظري داريد؟ اعدام در ملاء عام را چطور ارزيابي مي‌كنيد؟

سفرنامه

ساعت از يك نيمه شب گذشته بود كه رسيديم. بهار است و نسيم خنك شب ها را به انتظار نشسته بوديم. وقتي پياده شديم تا براي رفع خستگي چايي بنوشيم سوز سرما را احساس كرديم. اينجا مرودشت است 30 كيلومتري شيراز. پايتخت علم و ادب و هنر ايران زمين. راستش باعث خجالت است كه بعد از نزديك به سي سال زندگي هنوز نتوانستيم عظمت ايران را به نظاره بنشينيم. تصميم گرفتيم ما 5 برادر امسال با هم روز دوم عيد را در شيراز باشيم. اين براي نخستين بار بود كه ما 5 نفر با هم جايي مي‌رفتيم. مجرد و فارغ از دغدغه‌هاي زندگي زناشويي. ديگران از اين كه 5 برادر با هم در يك ماشين سوار شدند، خيلي راضي نبودند. البته بعدها اين را به زبان آوردند. اما من خود در دل نيز به اين موضوع فكر مي‌كردم. به همين خاطر با احتياط فراوان و آرامش مسير را طي كرديم. ابتدا در كازرون توقف كرديم. وقتي نام كازرون را مي‌شنوم ناخودآگاه ياد خانواده هاشمي مي‌افتم. همان جا كه آقاي هاشمي سفر خود را براي رفتن به نيشابور آغاز كرد. اين كه ما چگونه از كازرون سر دارآورديم خود حكايتي دارد. بگذريم. مكان‌هاي عمومي شهر پر از گردشگران نوروزي بود. همه جا پر بود از چادرهاي خانوادگي. باد نسبتا سردي در حال وزيدن بود. اما جمعيت مسافر بي‌اعتنا به سرما مشغول بودند. در كازرون توقف كوتاهي داشتيم. بعد از خوردن شام به طرف شيراز حركت كرديم. فاصله كازرون تا شيراز بيش از 100 كيلومتر است. كازرون شهر تميزو سرسبزي به نظر مي‌رسد.با دشت‌هاي وسيع و مزارع كشاورزي.

ساعت 1 و پانزده دقيقه بامداد وارد تخت جمشيد شديم. راستي هميشه اين سوال برايم مطرح بود كه چرا اين منطقه به تخت جمشيد مشهور است.

هوا بسيار سرد بود و سوز سرما بدن‌ها را به لرزه در مي‌آورد. با راهنمايي علايم و تابلوها وارد محوطه‌ي تاريخي تخت جمشيد شديم. جمعيت عظيمي در آنجا اسكان يافته بودند. اما هنوز مي‌شد به راحتي براي برپا كردن چادر جايي پيدا كرد. شدت سرما به حدي بود كه اولين چيزي كه به ذهن مي‌رسيد پناه بردن به پتوي گرم و خواب راحت بود. چادر مسافرتي را درآورديم. راستش را بخواهيد اولين باري بود كه مي‌خواستيم از اين نوع چادرها برپا كنيم. سرما هم طاقت فرسا بود. در اين بين ناوارد بودن ما براي برپا كردن چادر هم سوژه‌اي براي خنده خودمان شده بود. عده‌اي از برادرها با ديدن شكل ظاهري چادر خنده‌شان گرفته بود. گويي همه‌ي آنهايي كه خواب بودند هم چادر ما را نگاه مي‌كردند. اما من كه سوز سرما را بيش از هر چيز ديگري حس مي‌كردم، به هيچ چيز اهميت ندادم. با اندك ارتفاعي كه سقف چادر پيدا كرده بود. خودم را لاي پتو پيچاندم. اما همچنان ريسه‌ها و خنده‌ها بود كه توجه ديگران را به ما جلب مي‌كرد. بالاخره توانستيم چادر را برپا كنيم. داداش بزرگ و كوچك ترجيح دادند در ماشين بخوابند. در واقع ظرفيت چادر هم در بهترين حالت حداكثر سه نفر بود و با اين وضعيت هم به سختي مي‌شد دراز كشيد. اگر كوچكترين روزنه‌اي پيدا مي‌شد، سرما امان نمي‌داد و فرياد همه را در ميآورد.

ساعت از سه بامداد نگذشته بود كه برادر كوچك طاقت از كف داد و از سوز سرماي داخل ماشين به چادري كه تا اون موقع مسخره مي‌كرد، پناه آورد. البته ما چادرنشين‌ها انتظار آمدنش را داشتيم. به هر زحمتي بود خودش را در چادر چپانيد. جايي براي تكان خوردن وجود نداشت. كوچكترين حركت، پتوها را جابجا مي‌كرد و سرما نفوذ مي‌كرد و در آن نيمه‌هاي شبِ خفتن داريوش و خشايار و هزاران بازديد كننده، اين صداي خنده‌ها و گاهي داد و بيدادهاي ما بر سر همديگر بود كه سكوت شب را به همراه ماشين گشت نيروي انتظامي بر هم مي‌زد. چيزي نگذشت كه سرما مقاومت برادر بزرگه را نيز در هم شكست. چاره‌اي نبود. ياد همان حكايت "چطور پنج تا فيل توي يك فولكس جا مي‌شن" افتادم. اين بار واقعا جا نبود. هنوز هم تعجب مي‌كنم كه چطور ما در آن يك وجب جا، دراز كشيديم. هيچ جاي سوزن انداختني در چادر نبود. به سختي مي‌شد نفس كشيد. و همه اين سختي‌ها البته توام با خنده‌هاي گاه و بيگاه ما بود. در سفر بوديم و با هم. اين با هم بودن خود لطف و حلاوتي داشت كه در اين سرماي سوزان و نفس‌هاي گرم و جاي كم در هم مي‌اميخت و لذت با هم بودن را دو چندان مي‌كرد. چه شبي بود آن شب. سخت و شيرين. سرد و پرحرارت و تنگ و دلگشا. مجبور بوديم براي فرو نريختن چادر و جا شدن در آن فضا، گاهي نيم‌خيز باشيم. چون دراز كشيدن باعث تنگ شدن جا مي‌شد و به كناره‌هاي چادر فشار ميآورد  وهر آن احتمال فرو ريختن چادر مي‌رفت. خدا خدا مي‌كرديم هر چه زود‌تر صبح شود. هوا داشت روشن‌تر مي‌شد. از دور صداي شيهه‌ي اسب به گوش مي‌رسيد. من در خيال خود چاپار داريوش كبير را تصور مي‌كردم. آسمان روشن و روشن‌تر مي‌شد. اما از سوز سرما كاسته نشد. كسي جرات نمي‌كرد از چادر سر درآورد. اما در آن پگاه دوهزار چند صد سال پس از داريوش، هنوز هم خورشيد درست از مشرق پارسه سر درآورد و اين بار بارگاه عظيم نسل هخامنش به موزه‌ي تاريخ تبدل شده بود و چيزي جز حسرت و اندوه بر روح و جان كوروش و داريوش كبير نگذاشته است. و چه عظيم است و باشكوه اين اوج هنر و زبان‌ها قاصر، چشم‌ها گريان، قلب‌ها محزون و اشك‌ها جاري... ادامه دارد