ساعت از يك نيمه شب گذشته بود كه رسيديم. بهار است و نسيم خنك شب ها را به انتظار نشسته بوديم. وقتي پياده شديم تا براي رفع خستگي چايي بنوشيم سوز سرما را احساس كرديم. اينجا مرودشت است 30 كيلومتري شيراز. پايتخت علم و ادب و هنر ايران زمين. راستش باعث خجالت است كه بعد از نزديك به سي سال زندگي هنوز نتوانستيم عظمت ايران را به نظاره بنشينيم. تصميم گرفتيم ما 5 برادر امسال با هم روز دوم عيد را در شيراز باشيم. اين براي نخستين بار بود كه ما 5 نفر با هم جايي مي‌رفتيم. مجرد و فارغ از دغدغه‌هاي زندگي زناشويي. ديگران از اين كه 5 برادر با هم در يك ماشين سوار شدند، خيلي راضي نبودند. البته بعدها اين را به زبان آوردند. اما من خود در دل نيز به اين موضوع فكر مي‌كردم. به همين خاطر با احتياط فراوان و آرامش مسير را طي كرديم. ابتدا در كازرون توقف كرديم. وقتي نام كازرون را مي‌شنوم ناخودآگاه ياد خانواده هاشمي مي‌افتم. همان جا كه آقاي هاشمي سفر خود را براي رفتن به نيشابور آغاز كرد. اين كه ما چگونه از كازرون سر دارآورديم خود حكايتي دارد. بگذريم. مكان‌هاي عمومي شهر پر از گردشگران نوروزي بود. همه جا پر بود از چادرهاي خانوادگي. باد نسبتا سردي در حال وزيدن بود. اما جمعيت مسافر بي‌اعتنا به سرما مشغول بودند. در كازرون توقف كوتاهي داشتيم. بعد از خوردن شام به طرف شيراز حركت كرديم. فاصله كازرون تا شيراز بيش از 100 كيلومتر است. كازرون شهر تميزو سرسبزي به نظر مي‌رسد.با دشت‌هاي وسيع و مزارع كشاورزي.

ساعت 1 و پانزده دقيقه بامداد وارد تخت جمشيد شديم. راستي هميشه اين سوال برايم مطرح بود كه چرا اين منطقه به تخت جمشيد مشهور است.

هوا بسيار سرد بود و سوز سرما بدن‌ها را به لرزه در مي‌آورد. با راهنمايي علايم و تابلوها وارد محوطه‌ي تاريخي تخت جمشيد شديم. جمعيت عظيمي در آنجا اسكان يافته بودند. اما هنوز مي‌شد به راحتي براي برپا كردن چادر جايي پيدا كرد. شدت سرما به حدي بود كه اولين چيزي كه به ذهن مي‌رسيد پناه بردن به پتوي گرم و خواب راحت بود. چادر مسافرتي را درآورديم. راستش را بخواهيد اولين باري بود كه مي‌خواستيم از اين نوع چادرها برپا كنيم. سرما هم طاقت فرسا بود. در اين بين ناوارد بودن ما براي برپا كردن چادر هم سوژه‌اي براي خنده خودمان شده بود. عده‌اي از برادرها با ديدن شكل ظاهري چادر خنده‌شان گرفته بود. گويي همه‌ي آنهايي كه خواب بودند هم چادر ما را نگاه مي‌كردند. اما من كه سوز سرما را بيش از هر چيز ديگري حس مي‌كردم، به هيچ چيز اهميت ندادم. با اندك ارتفاعي كه سقف چادر پيدا كرده بود. خودم را لاي پتو پيچاندم. اما همچنان ريسه‌ها و خنده‌ها بود كه توجه ديگران را به ما جلب مي‌كرد. بالاخره توانستيم چادر را برپا كنيم. داداش بزرگ و كوچك ترجيح دادند در ماشين بخوابند. در واقع ظرفيت چادر هم در بهترين حالت حداكثر سه نفر بود و با اين وضعيت هم به سختي مي‌شد دراز كشيد. اگر كوچكترين روزنه‌اي پيدا مي‌شد، سرما امان نمي‌داد و فرياد همه را در ميآورد.

ساعت از سه بامداد نگذشته بود كه برادر كوچك طاقت از كف داد و از سوز سرماي داخل ماشين به چادري كه تا اون موقع مسخره مي‌كرد، پناه آورد. البته ما چادرنشين‌ها انتظار آمدنش را داشتيم. به هر زحمتي بود خودش را در چادر چپانيد. جايي براي تكان خوردن وجود نداشت. كوچكترين حركت، پتوها را جابجا مي‌كرد و سرما نفوذ مي‌كرد و در آن نيمه‌هاي شبِ خفتن داريوش و خشايار و هزاران بازديد كننده، اين صداي خنده‌ها و گاهي داد و بيدادهاي ما بر سر همديگر بود كه سكوت شب را به همراه ماشين گشت نيروي انتظامي بر هم مي‌زد. چيزي نگذشت كه سرما مقاومت برادر بزرگه را نيز در هم شكست. چاره‌اي نبود. ياد همان حكايت "چطور پنج تا فيل توي يك فولكس جا مي‌شن" افتادم. اين بار واقعا جا نبود. هنوز هم تعجب مي‌كنم كه چطور ما در آن يك وجب جا، دراز كشيديم. هيچ جاي سوزن انداختني در چادر نبود. به سختي مي‌شد نفس كشيد. و همه اين سختي‌ها البته توام با خنده‌هاي گاه و بيگاه ما بود. در سفر بوديم و با هم. اين با هم بودن خود لطف و حلاوتي داشت كه در اين سرماي سوزان و نفس‌هاي گرم و جاي كم در هم مي‌اميخت و لذت با هم بودن را دو چندان مي‌كرد. چه شبي بود آن شب. سخت و شيرين. سرد و پرحرارت و تنگ و دلگشا. مجبور بوديم براي فرو نريختن چادر و جا شدن در آن فضا، گاهي نيم‌خيز باشيم. چون دراز كشيدن باعث تنگ شدن جا مي‌شد و به كناره‌هاي چادر فشار ميآورد  وهر آن احتمال فرو ريختن چادر مي‌رفت. خدا خدا مي‌كرديم هر چه زود‌تر صبح شود. هوا داشت روشن‌تر مي‌شد. از دور صداي شيهه‌ي اسب به گوش مي‌رسيد. من در خيال خود چاپار داريوش كبير را تصور مي‌كردم. آسمان روشن و روشن‌تر مي‌شد. اما از سوز سرما كاسته نشد. كسي جرات نمي‌كرد از چادر سر درآورد. اما در آن پگاه دوهزار چند صد سال پس از داريوش، هنوز هم خورشيد درست از مشرق پارسه سر درآورد و اين بار بارگاه عظيم نسل هخامنش به موزه‌ي تاريخ تبدل شده بود و چيزي جز حسرت و اندوه بر روح و جان كوروش و داريوش كبير نگذاشته است. و چه عظيم است و باشكوه اين اوج هنر و زبان‌ها قاصر، چشم‌ها گريان، قلب‌ها محزون و اشك‌ها جاري... ادامه دارد