سودای مرگ
جمعيت عظيمي گرداگرد يكي از ميدانهاي شهر جمع شده بود و هر لحظه بر تعداد آنها افزوده ميشد. هر كس به گوشهاي خزيده بود تا از سوز گرما در امان باشد. نيروهاي امنيتي در گرداگرد ميدان در حال گشت زني بودند. خيابانها منتهي به ميدان از چند جهت مسدود شده بود. هر كس از واقعه ي پيش رو روايتي متفاوت داشت. گهگاهي صداي سوت و كف و گاهي هم صداهاي نامفهوم جمعيت را به سويي ميكشاند.
زن و مرد پير و جوان به يك نقطه خيره شدند. آنهايي كه كنجكاو تر هستند و عطش بيشتري دارند در صف مقدم ايستادند و بقيه هم سعي ميكنند هر جوري شده خود را به جايي كه وسعت ديد بهتري داشته باشد، برسانند. بخش عظيمي از جمعيت را جوانان تشكيل ميدهند. آنهايي كه قد بلندي دارند بدون تقلا ايستاده اند و به مركز ميدان نگاه ميكنند. آنهايي كه كوتاه قدترند سعي مي كنند جلوتر از بقيه بايستند يا تا جايي كه ميتوانند روي نوك انگشتان ميايستند. جمعيت مانند آفتاب پرست سرك ميكشد و با كوچكترين صدايي توجهات به سمت صدا معطوف ميشود.
هر لحظه بر شدت گرما افزوده ميشود. قرار بود مراسم راس ساعت ده آغاز شود. تصور بر اين بود كه اين موضوع مانند ساير موارد نيست و درست سر ساعت مراسم انجام ميشود. اما ما بايد همه چيزمان به همه چيزمان بيايد. اينجا در اين گرما گرم بهار، مراسم اعدام يك نفر محكوم به به جرم خريد و فوروش و حمل مواد مخدر در حال اجرا است. از طرف شهرداري جرثقيلي براي اجراي حكم به محل آورده شد. بعد از چند دقيقه انتظار، همهمهاي در ميان جمعيت در گرفت. گويا جرثقيل دچار نقص فني شده بود. به همين خاطر بلافاصله جرثقيل ديگري تدارك ديده شد و در محل قرار گرفت. جمعيت بسيار زيادي در محل حضور داشتند. شايد بيش از 5 هزار نفر. مراسم با قرائت سوره فاتحه و حكم قاضي آغاز شد. محكوم فردي 44 ساله، متاهل و ساكن اهواز است. جرم نگهداري 550 گرم هروئين و 682 گرم كراك. حكم؛ اعدام. براي اولين بار بود كه ميخواستم شاهد مرگ يك انسان باشم. خيلي سعي كردم كه بتوانم نگاه كنم. اما فقط توانستم تا لحظهي انداختن طناب دار مقاومت كنم. اشك در چشمانم جمع شده بود. نه به خاطر اين كه جرم آن سر بر دار رفته را ناديده بگيرم. از اين كه يك انسان بر دار ميشود. لحظهي بالا رفتن جرثقيل به صحنه پشت كردم و به جمعيت پيش روي خودم نگاه ميكردم. حيرت و ترس و غم را در چهرهي آنها ديدم. عدهاي هم اشك در چشمانشان حلقه زده بود. عدهاي دست خود را جلوي چشمانشان گرفتند و نگاه ميكردند و البته عدهي اي هم با فرياد يك لحظهي كوتاه كف زدند. به راستي كه صحنهي دردناكي است و البته دردناكتر از آن هم جواناني است كه با مصرف هروئين و كراك مانند شمع قطره قطره آب ميشود. چه بازار كثيفي است اين دينا و چه شريك قصيالقلبي است اين طمع كه به داشتهها قانع نيست و نداشتهها را نيز تحمل نميكند. چه سخت دل است انسان كه آب شدن ديگران را نردبان خود ميكند تا از مطاع دنيا بيش از پيش بياندوزد.
بالاخره انتظار جمعيت به سر ميرسد. مردي ميانسال، تنومد و با زير پيراهني زرشكي با كمك مامورين انتظامي پا به روي تريلي جرثقيل ميگذارد. خيلي خونسرد به نظر ميرسد. كمي رنگ پريده است اما آرام است و با مامورين انتظامي صحبت كوتاهي انجام ميدهد. طناب سفيد مرگ بر گردنش آويخته ميشود. من از اين به بعد نگان كردم. اما مي گويند دست و پا نزد و آن بالا هم آرام بود. به سي ثانيه نرسيده بود که به خودم جرات دادم و از لابلاي جمعيت زير چشمي طناب دار را نگاه كردم. ناگهان صداي نسبتا بلندي به گوش رسيد و سيم و قلابي كه جنازه را بر دار نگه داشته بود پاره شد و جنازه كف تريلي به زمين افتاد. ولولهاي در ميان جمعيت به راه افتاد و هر كس چيزي ميگفت. اجرا كنندگام مراسم دستپاچه شدند و فرماندهي ميدان با صداي بلند از جمعيت خواست كه آرامش خود را حفظ كنند. شايد اين واقعهي نادري باشد كه اتفاق افتاده است. جرثقيلي كه اجسام فلزي و بتوني چندين برابر سنگينتر را حمل ميكند ناگهان در برابر جسم گوشتي حداكثر 95 كيلويي پاره ميشود! اگر خودم به چشم نديده بودم باور نميكردم. اما اين اتفاق افتاد. قبل از آن هم جرثقيل قبلي دچار نقص فني شد. نميتوانم در اين مورد قضاوت كنم.
شما چي فكر ميكنيد؟ در بارهي اعدام چه نظري داريد؟ اعدام در ملاء عام را چطور ارزيابي ميكنيد؟
«من» به عنوان يك مددكار تعليم يافته حرفه اي، سوگند ياد مي كنم كه روابط حرفه اي خويش را بر طبق منشور اخلاقي مددكاري تنظيم و اجرا كنم.