بادكنك
ديشب حالم خيلي خيلي خوب بود. نه از آن شور پنهان روزهاي گذشته خبري بود و نه احساس خالي بودن وجودم را پر كرده بود! انگار پر شده بودم از شوق. لبريز از حس شيرين سرزندگي. انگار سبك شده بودم و بي وزن!
وقتي پر مي شوم از نبودن، ناگاه دلم سنگيني مي كند. غم و اندوه و سكون و سكوت خلوت ذهنم را چون سوهان مي خراشد و سراسيمه به هر سو مي روم. و غرايز بي اشتهايم را به خواستن مي خوانم! بخور! بنوش! بخواب! ببين! اندرون از تهي سرشار است.
حجمي بي وزن ميخواهد تا حس بي انتهاي توصيف ناشدني را پر كند. گاهي قطره اي از باران نگاه كافي است تا اين حجم بي وزن بي انتها را سرشار كند. اما آنگاه كه سيل اشك و آه كارگر نيست، چه؟! وقتي مي خواهم انبوه اندوه بي پايان تنهايي ام را به دست باد بسپارم به چه و كه پناه ببرم؟! آنگاه نمي دانم دنبال پر شدنم يا خالي شدن! چه تناقض عجيبي است اين حس! حال من چون بادكنكي است كه چون پر شدم، سبكتر شدم. از دوستي پرسيدم راستي چرا بادكنك وقتي پر ميشه سبكتر ميشه؟ بي آنكه منظور مرا فهميده باشد گفت مگه نمي دوني هوا وقتي فشرده ميشود، گرم مي شود و اگر وزن بادكنك نبود همچنان صعود مي كرد! انگار به راز خودم پي بردم! وقتي داشته ها مان را كنار هم قرار داديم به مدد نيروي عشق پر شديم از حرارت و شور! رخوت و سستي و سكون وسكوت بادكنك گونه مان پر شد از حس گرم و زيباي با هم بودن و پرواز داد روحمان را و اگر نبود دوري جسمهامان، همچنان در حال صعود بوديم.
پر گشتم از نگاه چون در نگاهمي
سيرم زنوش آب چون نوش جانمي
جسمم ز چوب سخت چون بادبادكم
پر مي كشم به اوج چون در كنارمي
«من» به عنوان يك مددكار تعليم يافته حرفه اي، سوگند ياد مي كنم كه روابط حرفه اي خويش را بر طبق منشور اخلاقي مددكاري تنظيم و اجرا كنم.