از يك كوچه‌ي قديمي و نسبتا تنگ در حال عبور بوديم. پيرزني تكيده و زني نسبتا جوان به سنت مالوف دم در خانه نشسته بودند و با هم صحبت مي‌كردند. به محض اين كه ما را ديدند از صحبت با ايستادند و نگاهشان به ما افتاد. شايد حضور يك مرد و زن جوان با هم در بين آن مردم سنتي كمي بيش از حد جلب توجه مي‌كرد. با نگاهشان ما را كه در حال عبور از جلوي ديدگان آنها بوديم تعقيب كردند. از نگاه ما فهميدند كه دنبال كسي يا چيزي مي‌گرديم. زن جوان نگاهش پرسشگرانه‌تر بود و بالاخره طاقت نياورد و پرسيد:

دنبال كسي مي‌گردين؟

همكارم در جواب گفت: دنبال پلاك 17 منزل خانم ط مي‌گرديم. زن جوان با خنده‌اي بر لب و حاكي از تعجب گفت همينجاست. سلامي كرديم و اذن ورود خواستيم. پيرزن در حالي كه زير لب چيزي مي‌گفت از جمع جدا شد و ما وارد خانه شديم. خانه قديمي به نظر مي‌رسيد. از يك راهرو سه در سه متري گذشتيم و وارد حياط نسبتا بزرگي شديم كه در سمت چپ آن يك اتاق و روبروي درب ورودي چند اتاق ديگر ديده مي‌شد. به نظر مي‌رسد كه اين اتاق‌ها همزمان ساخته نشدند. آن گونه كه بعدا متوجه شدم خانه متعلق به همان پيرزني است كه دم در با او مواجه شديم. قبل از نزديك شدن به آستانه در، با يا الله نسبتا بلندي خبر ورودمان را اعلام كرديم. علي‌رغم اين كه بر اساس اصول حرفه‌اي قبل از مراجعت به منزل، با خانواده تماس گرفتيم و به خانواده اعلام كرديم كه براي بازديد منزل به خانه‌ي آنها مي‌آييم، چندان مطلع به نظر نمي‌رسيدند. در اتاق باز بود و اولين چيزي كه جلب توجه كرد، مردي بلند قد با موهاي پرپشت و جو گندمي دراز كشيده بود و مچ پاي راستش در گچ بود و روي فرش مندرس و كهنه‌اي دراز كشيده بود. در گوشه‌اي ديگر نيمرخ دختر نوجواني ديده مي‌شد كه بعد از نداي ما، به سرعت روسري‌اش را مرتب مي‌كرد و در گوشه‌اي ايستاد. وارد اتاق شديم. شلوغ و نامرتب به نظر مي‌رسيد و همه‌ي اسباب و وسايل خانه نامرتب و روي هم به گونه‌اي تلمبار شده بودند. به آرامي به صاحبخانه نزديك شدم و سلام كردم. مي‌خواست از جا بلند شود اما من بلافاصله با اشاره دست از او خواستم كه بنشيند و تشكر كردم. گفتگو را با تعارفات معمول آغاز كردم. متوجه شدم كه مددجوي ما همان دختر نوجواني است كه در ابتداي ورود داشت روسري‌اش را مرتب می كرد. كمي خجالتي به نظر مي‌رسيد و خيلي سريع بعد از ورود ما اتاق را ترك كرد. از مادرش خواستم كه او را به جمع ما بياورد. در گوشه‌اي پشت سر مادرش ايستاد و خيلي كوتاه به سوالات من در مورد وضعيت تحصيلي‌اش جواب داد.

خيلي زود متوجه شدم مردي كه در كنارش نشستم حدود 70 سال سن دارد. اما ظاهرش اين گونه نشان نمي‌داد و سنش كمتر از اين به نظر مي‌رسيد. وقتي متوجه شدم كه زن جواني كه ميزبان ماست، همسر همين مرد هست، جا خوردم. تصورم بر اين بود كه پدرش باشد. پيرمرد دومين بار است كه ازدواج كرده و از ازدواج اولش چهار فرزند دارد. شغلش آزاد و خريد و فروش گاو و گوسفند بوده اما به علت گرفتار‌ِهاي شخصي و از دست دادن سرمايه در وضعيت بدي به سر مي‌برد. در حين صحبت از رابطه‌ي خود با همسر و فرزند خوانده‌اش متوجه شدم كه دختر نوجوان رضايت چنداني از نحوه‌ي برخورد ناپدري ندارد.

زن جوان در يك خانواده‌ي پرجمعيت بزرگ شده است. در سن 15 سالگي بنا به نفوذ بزرگ فاميل خود به عقد يك مرد اصفهاني در آمده كه پس از 3 ماه زندگي مشترك و زنداني و متواري شدن مرد، علي رغم داشتن يك دختر خردسال با سختي‌هاي اداري و قانوني فراوان از وي جدا شد. اكنون 4 سال از زندگي مشترك خود با پيرمرد را پشت سر مي‌گذراند. پيرمرد هم علت ازدواج  مجدد خود را بالا رفتن سن همسر سابق و همچنين نياز خانواده همسر جديدش عنوان كرده است.

وضعيت زندگي اصلا مناسب نيست. خانواده درآمد خاصي ندارد. به علت نداشتن سرمايه، مرد خانواده قادر به امرار معاش نيست. در يك اتاق كوچك زندگي مي‌كنند. پيرمرد مي‌گويد به سفارش اطرافيان، پيرزن صاحب‌خانه لطف كرده و ماهانه بابت اين تك اتاق 30 هزار تومان اجاره مي‌گيرد. اينجا فضاي خصوصي معناي خود را از دست مي‌دهد. خلوتي وجود ندارد. يك دختر نوجوان 15 ساله با يك دختر 4 ساله در يك اتاق كه همه‌ي زندگي آنها است. از نداشتن امنيت رواني به زبان خودشان گلايه دارند. از نداشتن درآمد كافي، نداشتن مهارت و سرمايه شكوه‌ها دارند. كلام خود را به زبان الكن خود به تلخي بيان مي‌كنند. به آينده اميدي ندارند. از فرداي خود مطمئن نيستند.

شما زندگي در يك اتاق قديمي را تصور كنيد. خواب و پذيرايي و استراحت و ... نداشتن امنيت مالي و مسكن و هزينه‌هاي پيدا و پنهان زندگي. راستي تا يادم نرفته پيرمرد با يك ماشين تصادف كرد و وقتي گرم بود فكر كرد اتفاقي برايش نيفتاده و ماشين را رها كرد اما چند دقيقه بعد متوجه شد كه از ناحيه مچ پا پايش شكسته. ميگن هرچي سنگه همه پيش پاي لنگه